داستان راز نوروز(تک پارت)
جمعه سیزدهم فروردین ۱۴۰۰ 22:0
موضوع: |داستان ها| ? |مسابقه ها| ? |میراکلس| ?

سلام^^
این داستان رو برای مسابقه ی عید میراکلسی لیدی میراکلس نوشتم^^
بریم بخونیمم

......مرینت: مامان بابا فردا عید میشه سفارش نگیرید؟
تام:نه دخترم تازه فردا بهترین زمان برای کار کردنه
سابین:اوهوم ماهمه ی سال منتظر این روز هستیم تا طرفدارهای بیشتری پیدا کنیم
مرینت: اما همه شیرینی فروش های شهر تعطیل هستند
تام: خب برای همینه که ما تعطیل نیستیم
مرینت :باشه پس من برم مدرسه جشن آخرین روز مدرسه است همه میان
*وارد شدن به اتاق مرینت*
مرینت:آه تیکی اینجور که معلومه فردا منو تو تنهاییم
تیکی: ولی میتونی بری پیش کت نوار مرینت: حتما اون سرش شلوغه ...
تیکی :آماده شو بریم جشن به این چیزا فکر نکن* آماده شدن و رفتن به مدرسه*
مرینت: سلام آلیا
آلیا: سلام
مرینت:عیح اینبار لایلا چی میگه که همه دورش جمع شدن ://
لایلا:فردا همه اقوامم میان پیشم از ژاپن چین اسپانیا مکزیک ..دیروز لیدی باگ برای هدیه عید هویت واقعی خودش رو بهم گفت
مرینت: اون داره دروغ میگه اصلا از خود لیدی باگ بپرسید
آلیا :جوش نزن حالا مگه چی شده یک دروغ جدیده:|
رز: یک مهربون باش مرینت،لایلا مریضه اذیت میشه
مرینت: فکر کنم بیماری روانی داشته باشه=•=
مرینت:لایلا ژاپنی بلدی؟
لایلا آره تازه استان کلاس ژاپنی میخواد منو به جای خودش بزاره
مرینت:کلمه من به ژاپنی چی میشه لایلا ساما:/؟
لایلا: مای
جولیکا: اینکه انگلیسی گفت
مرینت :بگو اسم من لیلااست
لایلا:مای نیم ایس لایلا فلاور
مرینت:هاها مچتوگرفتم بلد نیستی به ژاپنی چی میشه =واتاشی ناماعه لایلا آشغال دس
لایلا: فقط میخواستم شوخی کنم وگرنه میدونستم به ژاپنی میشه واتاشی ناماعه لایلا آشغال دس
زینگ زینگ****
بلندگو.. خانم بوستیه سخنرانی داره
بوستیه:سلام بچه ها موفق باشید امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید و....
*همه به خانه رفتن*
مرینت: مامان بابا کارتون تموم نشد؟؟ سابین و تام :نه
» فردای اون روز هم همین طور بود«
* مرینت به اتاق خودش رفت*
*تبدیل شدن به لیدی باگ*
تنهایی چقدر سخته
وقتی.. نوروز تنها باشی
سال نو میاد و میره..
ولی، هنوز همون طور میگذره زندگی
نه شروری نه دوستی
فقط هست حس تنهایی....
نمیشه هویتت رو فاش کنی!
تا زندگی ساده بشه
فقط هست حس تنهایی...
لیدی باگ: یه جا نشست و به آسمون خیره شد و گریه میکرد
* لیدی باگ به حالت عادی برگشت* هاکماث سلام من هاک ماثم...... (کیبورد گوشیم هاک ماث رو کرد حاکم آسم XDD) باید میراکلس های کت نوار و لیدی باگ رو برام بیاری
مرینت: حتماً =]
*درآوردن گوشواره ها*
هاکماث: چی شده اون لیدی باگه؟ هاهاهاا، اول میراکلس کت نوار رو بیار بعد مال خودتو بهم بده
کت نوار وارد می شود....*
کت نوار: سال نو مبارک مای لیدی *^*
چی چی!لیدی باگ اکوماتیز شدی ؟!!!!
لیدی باگ:
لاکی چارم= میراکلس گیر بود
کت نوار :قطعاً باید گوشواره ها رو بردارم
* نابود کردن لاکی چارم توصت کت نوار گرامی*
کت نوار :منم لیدی بهترین دوست و همکارتT^T **
لیدی باگ:تو نه دوستمی نه هیچ...
کت نوار: گوشواره ها را به من بده لیدی باگ :لاکی چارم�
کت نوار:یکبار نابودش کردم پس چی شد
* برداشتن گوشوارهها *
کت نوار: چی تو مرینتی *-*؟
تبدیل شدن به مستر باگ*****
گرفتن آکوما****
مرینت:آدرین!!
هاک ماستXD: یعنی واقعا کت نوار ادرینه! حالا میتونم ازش استفاده کنم تا امیلی رو برگردونم
لحظاتی بعد از وضعیت آدرینتی
...*.*.*.*.*...
گابریل: این عکس مادر تو ببین
ادرین:اوهوم
گابریل:چند جا از تابلو رو فشار داد و به زیر خونه رفتن**
گابریل: این مامانته که با یه چیزی به اسم میراکلس طاووس به این روز افتاده ولی یه جور برمیگرده و برای اینه که مردم شهر اکوماتیز میشن
آدرین :نکنه... هاکماث ..
هاک ماث:آره من به کمک تو و لیدیت احتیاج دارم
آدرین:پنجه ها بیرون
ولی اینجوری نمیشه
** زنگ زدن به لیدی باگ**+ بیا اینجا که میگم
بعدتر...
لیدی باگ من اومدم
هاکماث :به خاطر آدرین میراکلس ها رو بده به من
نمیدم اگه این کارو بکنم آدرین میمیره اگه هر دوشون باشن تو نیستی و اگه همتون باشید هیچکس نیست با کمک مایورا میراکلس ها رو ترکیب کرد و آرزو کرد امیلی برگرده اما فایده ای نداشت ..
گابریل :نورو تو دروغ گفتی
نورا: معذرت می خوام اربابم
بانیکس لیدی باگ بیا اینجا ولی کت بمونه همونجا
بانیکس:لیدی گلم متاستفم ولی کت بلنس برگشته^-^
لیدی باگ:وای بدبخت شدممم نه نه من نوموخوام ببینمش خیلی مظلومه...منو به۲۵دقیقه پیش برگردون و حافظه ام رو تا اون زمان عقب ببر و فقط توضیح بده چی کنم
بانیکس:یس
لیدی باگ:
زندگی ساده بشه...
فقط هست..حس تنهایی..
بانیکس:بذو آکوما رو بگیر تا آکوما تیز نشدیییییی
لیدی باگ:گرفتمش!..ممنون گفتی*^*
بانیکس:آخیش تموم شد
..سال نو مبارک..
لیدی باگ:ممنون همچنین
چند دقیقه بعد..
کت نوار:مای لیدی سال نو مبارک
و پایانی عاچقانه*-*
مثل همه ی قسمتا به لطف جرمی هیچ وقت هویتشون لو نمیرهT^T

وجی:خیلی مسخره بود:/
راوی:رراستیی زمانی که لیدی باگ توی زمان سفر میکنه دنیا یکم بهم میخوره و لایلا به بز شاخدار تبدیل میشه دلیلش اینه که لیدی باگ همش ازش تنفر داشت و بهش فکر میکرد و توی همون لحظه یک بز دید و با هم ترکیب شدن
چچند سال میگذره و حدود سال1499 بچه ی نوه جرمی زگ کاری میکنه
کاگامی و لوکا هم توی اونور دنیا به پای هم پیر بشن و توی زندگی بقیه دخالت نکنن
بابای کلویی بازنشسته میشه
و
خانوادگی جمع میکنن میرن نیویورک
کلویی هم بخاطر اشتباهی که توی فصل۳قسمت آخر کرد به نیش زنبور حساسیت پیدا میکنه و بخاطر نیش زنبور ی که روی دماغشه نمیتونه توی مد پیش مادرش باشه
میره پیش باباش خونه تکونی
آلیا هم کدنویس حرفه ای میشه وب هویج بلاگ و روژ رینا بلاگ باز میکنه و در آینده جای نادیا رو پر میکنه(به کسی برنخوره برا خنده گفتمXD)
میلن که نمیدونه اون بز شاخدار لایلاعه میبرتش و از اون نگه داری میکنه
سابین و تام هم شرکت شیرینی پزی باز میکنن و به شانگهای میرن و...
در نهایت میرسیم به لیدی باگ و کت نوار
شانس اوردیم بچه ی نوه ی جرمی خیلی خوبه و برامون کشف هویت میکنه گلانم
و میدونید چه میشود عزیزانم*^*
این دوتا لاو به پای هم جوون میشن*-*
و
همچنین امیلی محو میشه و گابریل و ناتالی بهم میرسن اما چند سال بعد ناتالی محو میشه و به جاش امیلی میادXD
وجی و پلگ با هم ازدواج میکنن و وجی به پلگ دستور میده اونو با کاتاکلیزم به خاکستر تبدیل کنه^^
ووای یادم رفت بگممم
خاکستر:چی رو؟!
آلیا و نینو هم به هم رسیدن=]
بچه خانم بوستیه هم ......اطلاعی ندارم:|
خاکستر:از اول بهم رسیده بودن
خلاصه همه چیز طوری شد که هر میراکولری دوست داره
اما در آخر نوه ی نوه ی جرمی در سال۱۵۱۲همه شخصیت ها رو به خانه سالمندان فرستاد
اصلا نوه نوه اش خوب نبود:/
حالا لابد نوه نوه نوه ی جرمی میاد شخصیتا رو میکشه=|
نه نه درسال۱۵۰۰هجری شمسی قمری نمد چی میلادی شورش مبراکولری میشه و دیوار شرکت زگ میریزه روی سر نوه نوه ی زگ و همه میمیرن و بیشتر اونا یی که شورش کردن از میراکولرای ایرانی و آسیایی بودند.....
پایان


چه هیکلی به بهXDDD
پلیز به کسی برنخورهXD
چطور بود؟!
نظر نشه فراموش^^
آخرین ویرایش:

