فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
دنیایی از جنس هنر دیجیتال>>

داستان یــــکـ‍ــ‌ گرســـنــه در چهارشــبـه 🌿(تک پارت)

جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ 16:54

نویسنده این مطلب: "هستی روشنی"
موضوع: |داستان ها| ?

امروز چهارشنبه است همان روز زیبایی که فردایش مدرسه تعطیل است.
اکنون مدرسه تعطیل شد و من به خانه رسیدم،کسی خانه نبود.
با تمام سرعتم مانند برق و باد و نور به سوی آشپزخانه دویدم اما به مقصد نهایی یعنی آشپزخانه نرسیدم و با یک ماشین تصادف کردم.شاید برایتان سوال باشد درون خانه چه نوع ماشینی می تواند باشد که من با آن تصادف کرده ام؟ جواب این است ماشین ها و اسباب بازیهای برادر کوچکترم که همیشه روی نقش و نگارهای گل و بلبل قالی استتار کرده اند و دقیقا پایم سر آنها میرود نه بر سر قالی بلند شدم و چند عدد از اسباب بازی ها را جمع کردم و دوباره پیش به سوی آشپز خانه دویدم ساعت یک ربع مانده به ۱۵ شده بود و بایستی سریعا عملیات غذا خوردن را به پایان می رساندم تا به کلاس والیبال بروم.
قدم اول پیدا کردن راه و حمله به آشپزخانه با موفقیت به پایان رسید اما در راه پای راستم با ماشین های اسباب بازی خورد شده بود.
قدم دوم بررسی کامل اجاق گاز آشپزخانه و قدم سوم بلند کردن درِ تمام قابلمه های روی گاز بود،ولی نتوانستم غذایی پیدا کنم هم اکنون نباید ناامید شوم و باید به منبع غذایی بعدی سر بزنم. معرفی می کنم، دوست فریزر ،یخچال در نزدیکی اجاق گاز.
تک به تک تمام طبقه ها و کشوهای یخچال را بررسی کردم اما به نتیجهای نرسیدم نه صبر کنید!
پشت پارچ آب و در کنار ترشی ها یک قابلمه پیدا کردم سپس آن را بیرون کشیدم و درِ آن
را باز کردم فوق العاده است! غذای مورد علاقه ام سیب زمینی سرخ کرده و گوشت!دوباره نگاهی به ساعت انداختم و ده دقیقه فرصت داشتم تا غذا بخورم
کبریت را گرفتم تا شعله گاز را روشن کنم،ناگهان چشمم به فندک افتاد.کبریت را کنار انداختم و از فندک برقی که مادرم تازه خریده بود برای روشن کردن گاز استفاده کردم. یاد ضرب المثلی افتادم که میگفت:((نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار)).
خلاصه گاز را با فندک روشن کردم و ماهیتابه مورد علاقه مادرم را در آوردم تا غذا را در آن گرم کنم اما ترسیدم نکند ماهیتابه را خراب کنم،برای همین یک ماهیتابه ی دیگر در آوردم و غذا را در آن ریختم و آن را روی اجاق گاز قرار دادم و شعله را تنظیم کردم.
سپس رفتم تا برای کلاس والیبال آماده شوم،بعد از چند دقیقه به آشپزخانه برگشتم اما لحظه ی خوشایندی را ندیدم،تمام غذایم سیاه و ذغالی شده بود،اما از یک طرف خوشحال بودم که ماهیتابه ی مورد علاقه ی مادرم را استفاده نکردم،بعد از این همه تلاش و دویدن که حسابی خسته و گرسنه بودم مجبور شدم بدون خوردن غذا و با غر غر شکم به کلاس بروم.

پایان!

نظرتون چیه؟

باید چهارشنبه نشون دبیر ادبیات بدم×-×..

موضوع اصلی سوختن غذا بود

​​​​​​






آخرین ویرایش:



1 2 3 4 5